آقا اگر که آمدی و عاشقت نبود
یک فاتحه نوازش اهل قبور کن!
من گریه میریزم به پای جادهات، تا
آئینه کاری کرده باشم مقدمت را
اوّل ضمیر غائب مفرد کجائی؟
ای پاسخ آدینههای پر معمّا
بی تو سرودیم آنچه باید میسرودیم
یعنی در آوردیم بابای غزل را
حتمّی ِ بی چون و چرای سبز برگرد...
راحت شویم از دست اما و اگرها
آب و هوای خیمهی سبزت چگونه است؟
اینجا گهی سرد است و گاهی نیست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
ای تکسوار جادههای رو به فردا
آقا، صدای پای سبز مرکب توست
تنها جواب اینهمه «میآید آیا؟»
یک جمعه میبینید نگاه شرقی من
خورشید پیدا میشود از غروب دنیا
آقا نماز جمعهی این هفته با تو
پای برهنه آمدن تا کوفه با ما
علی اکبر لطیفیان
همین که دست قلم در دوات می لرزد
به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد
نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
اگر اشاره کنی کائنات می لرزد
«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»
بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد
مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی
که در نگاه تو آب حیات می لرزد
تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن
که آیه آیه تن محکمات می لرزد
کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در
و روی گونهء او خاطرات می لرزد
غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر
میان مشک سواری فرات می لرزد
سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه
که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد
□□□
وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم
به جای شعر دعای سمات می لرزد ...
حمید رضا برقعی




